خیلی وقت بود که چیزی برای معرفی تو وبلاگ قرار نداده بودم
چند وقت پیش رفته بودم کنسرت استاد شجریان جای همگی خالی خیلی عالی بود اخر کنسرتم به درخواست خیل عظیم دوستداران استاد ایشون مرغ سحرا را اجرا کردند خیلی عالی بود
اینم عنوان و شعرای که اجرا کرده بودند البته یه خورده با اونای که اون شب اجرا کردند فرق میکنه و شایدم به ترتیب نباشه اما چیزای که در نوار و سی دی منتشر شده شرکت دل اواز
امیدوارم که خوشتون بیاد
. قطعه دیدار سعید فرجپوری
2 . آواز بر قطعه دیدار بداهه خوانی : شور ، حجاز ، دشستانی و دیلمان
3 . قطعه پنج ضربی استاد شجریان
4 . ادامه قطعه پنج ضربی
5 . آواز دیلمان
6 . تصنیف شور "در فراق" از استاد شجریان / موسیقی میانه از فرجپوری
7 . ساز و آواز افشاری
8 . چهارمضراب افشاری "رقص پروانه" سعید فرجپوری
9 . ادامه ساز و آواز
10. تصنیف افشاری "ساقیا" سعید فرجپوری
11. ساز و آواز قرایی
12. تصنیف افشاری "باده عشق" از استاد شجریان / موسیقی میانه از درخشانی
به جز تصنیف "ساقیا"که غزلی ست از مولانا ؛ دیگر اشعار از غزلیات سعدی است .
محمدرضا شجریان آواز
مجید درخشانی تار
محمد فیروزی بربط
سعید فرجپوری کمانچه
همایون شجریان تنبک
حسین رضایی نیا دف
هر كس به تماشایي رفتند به صحرایي ...
هر كس به تماشایي رفتند به صحرایي
ما را كه تو منظوري خاطر نرود جایي
يا چشم نمي بيند يا راه نمي داند
هر كو به وجود خود دارد زه تو پروايي
ديوانه ي عشقت را جایي نظر افتاده ست
كانجا نتوان رفت انديشه اي دانايي
اميد تو بيرون برد از دل همه اميدي
سوداي تو خالي كرد از سر همه سودايي
زيبا ننمايد سرو اندر نظر عقلش
ان كش نظري باشد با قامت زيبایي
گويند رفيقانم در عشق چه سر داري
گويم كه سري دارم در باخته در پایي
زنهار نمي خواهم كز كشتن امانم ده
تا سيرترت بينم يك لحظه مدارايي
در پارس كه تا بوده ست از ولوله اسوده ست
بيم است كه برخيزد از حسن تو غوغايي
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دست رسي باشد يك روز به يغمايي
گويند تمنايي از دست بكن سعدي
جز دوست نخواهم كرد از دوست تمنايي
دیر آمدی ای نگار سر مست...
دیر آمدی ای نگار سر مست
زودت ندهیم دامن از دست
بر آتش عشقت آب تدبیر
چندان که زدیم باز ننشست
از روی تو سر نمی توان تافت
وز روی تو در نمی توان بست
از پیش تو راه رفتنم نیست
چون ماهی اوفتاده در شست
سودای لب شکر دهانان
بس توبه ی صالحان که بشکست
ای سرو بلند بوستانی
در پیش درخت قامت پست
بیچاره کسی که از تو ببرید
آسوده تنی که با تو پیوست
چشمت به کرشمه خون من ریخت
وز قتل خطا چه غم خورد مست
سعدی ز کمند خوب رویان
تا جان داری نمی توان جست
ور سر ننهی در آستانش
دیگر چه کنی دری دگر هست
تصنیف ساقیا مولانا
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزا را بر ریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان ما نآمدیم از بهر نان
بر جه گدارویی مکن در بزم ساطان ساقیا
اول بگیر آن جام می بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
بر خیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا
تصنیف عهد شکن
شکست عهد مودت نگار دلبندم
برید مهر و وفا یار سست پیوندم
به خاک پای عزیزان که از محبت دوست
دل از محبت دنیا و آخرت کندم
تطاولی گه تو کردی به دوستی با من
من آن به دشمن خونخوار خویش نپسندم
اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی
هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم
بیار ساقی سرمست جام باده ی عشق
بده به رغم مناصح که میدهد پندم
من آن نیم که پذیرم نصیحت عقلا
پدر بگوی که من بی حساب فرزندم
به خاک پای تو در مردن آرزومندم
بیا بیا صنما کز سر پریشانی
نماند جز سر زلف تو هیچ پابندم
به خنده گفت که سعدی ازین سخن بگریز
کجا روم که به زندان عشق در بندم
چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی...
چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی
چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی
ای که نیازموده یی صورت حال بی دلان
عشق حقیقت است اگر حمل مجاز می کنی
ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو
در نظر سبکتکین عیب ایاز می کنی
پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم
قبله ی اهل دل منم سهو نماز می کنی
دی به امید گفتمش داعی دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نیاز می کنی
گفتم اگر لبت گزم می خورم و شکر مزم
گفت خوری اگر پزم قصه دراز می کنی
سعدی خویش خوانی ام پس به جفا برانی ام
سفره اگر نمی نهی در به چه باز می کنی
چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی...
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته ی بیچاره گدای
پادشاهی کنم از سایه به من بر فکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می رسدت کبر و منی
مرد راضی ست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
تصنیف سخن عشق...
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه ی خاطر
که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
گر چنان است که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کا ر به جانم
درم از دیده چکان است به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

