سلام بر دوستان گل خودم
بالاخره بعد از دوماه فرصت پیدا کردم که قسمت دوم از مولانا ورقص را توی وبلاگ قرار بدم وقول میدم قسمت سوم وپایانیشم حداکثر تا یک هفته اماده کنم و توی وبلاگ قرار بدم امیدوارم که مورد استفادتون قرار بگیره
مولانا و رقص سماع( قسمت دوم)

اما این معرفت بااستدلال کسب نمیشود بلکه از طریق وتجربه شخصی به دست میاید واین معرفت چیزی است که ناشناخته است وقابل تشخیص نمی باشد شخص در ظلمت محض است, اما ناگهان یک روز گرمای اتش شنید میشود حتی اگر خود اتش دیده نشود اما سراسر بدن گرمای ان را حس میکند واین یقین به معرفت است اولین گام تعلم .
در همان حال که پلیدیهای ایجاد شده توسط احساساتی چون حرص , حسد , نفرت , خشم وترس از قلب انسانها پاک میشود, پرده های که حقیقت را پنهان کرده اند به اهستگی بالا میرود وچشم دل باز میشود وشخص نور اتش الهی را در درون خود می بیند واین یقین به ذات است دومین مرحله تعلم و خاصیت این مرحله باقی ماندن در حالت وجح است .
چون صبح والای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد
جایی برسدم که در هرنفسی بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد
ورود به مرحله ذات بدون همراهی یک ولی الهی بسیار خطرناک است درویش به اسانی ممکن است در رویارویی یا الهاماتی که می بیند یعنی انچه که فکر میکند دیده است راه را گم کند.
شناخت درویش از خدا باید به کمک یک پیر صورت بگیرد.
هیچگاه یک فرد سهل انگار را همچون خودتان فرض نکنید او کاملا با دیدن , نگریستن و سکوت بیگانه است .
بشنو اگرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود پریدن باشد
خاموش کن انجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد
اما هنوز یک دوگانگی وجود دارد,دوگانگی انسان وخدا,وقتی انسان تمام نشانه های خودخواهی ,تمایل به مالکیت وبقای غرور وهمچنین تمنای رسین به خدا را از خود دور میکند وزمانی که از تمام هواهای نفسانی وتمناها پاک می شود وبه هیچ تبدیل می گردد در ان زمان نفس به صورت کامل ناپدید میشود. وقتی که این خود ساختگی که گمان میکردیم به ما تعلق دارد از بین میرود شیوه ای از حیات ظاهر میشود که برای انسان عادی ناشناخته است.
این مرحله یقین به خداست,مرحله سوم .حال چیزهای که شخص حس میکند ومی بیند جزئی ازخود او شده اند.
عشق امد و شد چو خونم اندر رگ و پیوست نی کرد مرا ز خویش پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت نامی است ز من بر من و باقی همه اوست
شخص اکنون به مرحله قدسی رسیده است کسی که به این مرحله میرسد سیر تکاملش را کامل کرده است وقابلیت خود را درک نموده وانسان کاملی شده و انعکاس اگاهی از خدا را اغاز کرده است .او به نقطه اغاز بازگشته و هبوط به جایگاه خود قبل از تشکیل جهان را شروع کرده است .
درویش در سماع به دنبال شیخ سه دور می چرخد وتمام این مسیرها را به امید رسیدن به مرحله یقین به خدا طی میکند,مراسم سماع ولد با عبور شیخ از جلوی جایگاه به پایان میرسد .
انسانهای که جسمشان از خاک وگل خلق شده ابتدا باید پخته شوند تا بتواند به مرحله یقین به خدا برسند این پخته شدن ضروریست تا سیر دیگری به درون دل بتواند داشته باشد. وقتی که روز ملاقات با خدا فرا می رسد ,سختترین مرحله این بلوغ مبارزه با نفس خود است این نبرد چندان نبرد سختی است که ان را جهاد اکبر نامیده اند.
احساسات ما از قبییل خشم,حسد,نفرت وترس عادات واعمالی که جزئی از ذات ما شده اند وهویت ما را تشکیل می دهند دیوارهای هستند که مانع دیدن نور پنهان در درونمان میشوند . تمام اینها چون لایه ای از غبار هستند که سطح ایینه را کدر میکنند برای مشاهده ای ایینه ای که خدا در ان تجلی میکند این لایه غبار باید پاک شود. بلوغ شخص مولانا و تذهیب ایینه قلب او علاوه بر تلاشهای خود او توسط دو تن از اولین استادانش به وقوع پیوست و به قول خودش باقی ان به عهده خداوند گذاشته شد این لطف در قالب شمس تبریز به سراغ مولانا امد .
ایا تابه حال دیده شده است که یه ماده شیمیایی بدون حرارت دادن یا ترکیب شدن با ماده ای دیگر از بین برود؟ شمس اتشی بود که وجود مولانا را گرم میکرد ومی سوزاند و وجود مولانا هیزمی برای این اتش بود شمس امد تا در این راه به مولانا کمک کنداعتقادات منطقها,ترسها و همه چیزهای که مانعی برای رسیدن به این هدف ایجاد می کردند باید در این اتش سوزانده می شدند .
چند از این الفاظ و اخمار و مجاز سوز خواهم سوز با ان سوز و ساز
اتشی از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبادت را بسوز
مولانا برای اینکه به ناشناخته های دست یابد باید دنیای شناخته شده ها را دور میریخت بدین منظور شمس حتی ورق به ورق کتابهای مولانا را که با ارزشترین دارایی او بود پاره کرد و به اب انداخت.
وقتی ذره ای از شرم و غرور باقی نمی ماند و وقتی لایه تشکیل دهنده وجود ی شخص ذوب می شود تنها هیچ باقی میماند تنها افراد اندکی میتوانند بدون تشویش و اضطراب بااین حقیقت که که انها هیچند روبرو شوند. این موضوع با سرای مرگ وسکوت قبر اشتباه گرفته میشود اما برای شخص لازم است که با این هیچ عادت کند تا بتواند به درجه ادراک بعد از ان برسد در ان زمان است که ذهن به ارامش میرسد وحقیقت به دنبال این ادراک و سکوت خود را نشان می دهد. وقتی نفس اماره یعنی پرده حانلی که دائم فغان میکند: ((من این را میخواهم من ان را میخواهم ))به کنار رفت در ان هنگام خدا خود را نشان میدهد, در واقع خدا همیشه در انجا بوده است او در همجا هست فقط کافی است او را کشف کنیم تا اینکه دنبالش بگردیم این لحظه یک نئشه شور اورنیست به حالت ناشناخته. هوشیاری کاملا متفاوت و یا به طور متفاوت منظری دیگر است واین همان گشوده شدن چشم دل است.
در اعتقادات هندوان این حالت گشایش چاکری قلب است روح الهی که در این مکان که چیز دیگری جز سکوت در ان نیست وجود دارد و خبری از احساسات فکر و قالب نمی باشد در فرهنگ اسلامی ان را نور محمد می نامند مولانا که وحدت وجود را درک کرده بود همچون نی شد که در ان تنها دم خداوند جاری بود.
ما چو نایم نوا در ما ز اوست ماچو کوهیم و صدا در ما ز توست
ما عدم هایم وهستی های ما تو وجود مطلقی فانی نما
در ابتدا شمس جرقه ای در دل مولانا روشن کرد وبعد شعله ای به پا نمود و سپس ان شعله به اتش سوزان تبدیل شد اما یک مانع نهایی وجود داشت :اتکای مولانا به شمس ,وقتی زمانش فرا رسید حتی لازم است که این تکیه گاه نیز اتش زده شود وبسوزد مولانا این حالت را اینگونه توضیح میدهد دو پرنده که به هم بسته شده اند حتی با داشتن چهار بال هم قادر به پرواز نیستند زیرا بین انها دوگانگی وجود دارد اما اگر یکی از ان دو پرنده بمیرد دیگری میتواند پرواز کند زیرا دوگانگی از بین رفته است .
هنگامی که شمس ناپدید شد یا بر اساس یک شایع کشته وبه چاهی در قونیه انداخته شد درد جدائی وفراق چندان مولانا را سوزاند که چیزی از جلاالدین باقی نماند .
مولانا نیز همچون سیارها در اسمان شروع به چرخیدن به دور خورشیدی کرد که درون ان درخشیدن اغاز کرده بود .
از فر تو من بلند قد می گردم وز عشق تو من یکی به صد میگردم
تا تو بدی به گرد تو میگشتم چون من تو شدم به گرد خود میگردم
مولانا از خلائی که از ناپدید شدن شمس بوجود امده بود شروع به چرخیدن کرد.
خورشید بیرون از وجود او ..هفتصد سال پیش از این در بازار زر کوبان قونیه شاید ضربه زر کوبی همچون تلنگری به مولانا بود تا او را به چرخش وسماع وادارد وتمام ان اسرار را در اطراف بپراکند.
این طرفه که یار در دل من گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد
در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم در چشمه سوزد گنجد
سماع پایان حیرت وسر گشتکی واغاز ستایش است زیرا برای یک انسان کامل سری وجود ندارد او جسم خود را با موهیت الهی کشف میکند ودنیای بزرگ(کل جهان هستی ) و دنیای کوچک(وجود خود) و از جمله زمین و اسمان که در خود او وجود دارد را میابد.
انسان به تنهای خود یک جهان است و هرچیزی که در جهان وجود دارد در درون اونیز هست مولانا هم که چشم و دلش باز شد وبینا گردیده بود می دید که همه چیز در حالت گردش است گردش به دور خود و به دورخورشید.
ای اسمان که بر سر ما چرخ میزنی در عشق افتاب توهم خرقه منی
فقیر وغنی و هر ذره ای چندان در خورشید مستحیل گردیده اند که حتی قادر به ادای کلمه ای نیستند به گفته مولانا عشق دلیل گردش ذرات به دور خورشید است. عشق یعنی درک مستقیم حقیقت. وقتی نور او نمایان می شود وپرده را می افکند جز ذات پروردگار نه اسمان باقی می ماند نه زمین نه خورشید باقی می ماند نه ماه.ذرات که با نور خدا روشن شده اند با وجد وسماع با او همراه میشوند. مولانا ان عالم عالمان از خود بیخود شد و به جای او انسانی حدودا پنجاه ساله قرار گرفت که با شور و اشتیاق شعر میسرود و در کوی برزن با کودکان همبازی بود ودر برابر یک پیرزن گدا چنان تعظیم میکرد که گویا از محضر شیخ است. مولانا عاشق مردم بود نه به دلیل انکه انها انسان هستند ویا به دلیل نقشی که در جامعه دارند بلکه عشق به انها به خاطر همان کور سو نور الهی بود که در قلب هر کس میدمید او مردم را به خاطر خالقشان دوست میداشت به هر حال برای او هیچ چیز دیگری به جز خدا وجود نداشت. مولانا که در غرب به نام رومی مشهوراست در طول عمر خود نه طریقی را پایه گذاری کرد و مه قوانین امروز سماع را وضع کرد . او بون هیچ قائده وقانونی فقط میچرخید و میرقصید همراه با احساسی که هنگام ورود به خلسه در قلب خود داشت .
سماع برای او مسیری بود به سوی بهشت دری که به سوی بهشت باز میشد پروازی از زندگی به مرگ پروازی از مرگ به سوی جاودانگی....
پایان قسمت دوم


