از دشمنان برند شکايت به دوستان
چون دوست دشمن است شکايت کجا بريم
امروز قصد دارم یکی از بهترین کارای استاد را که تا بحال انجام داده را معرفی کنم که به صورت مرکب خوانی اجرا کرده که همراه با پرویز مشکاتیان و گروه عارف اجرا شده و در سال ۱۳۶۱ اجرا و در سال ۱۳۶۴منتشر شد
| نام آلبوم : | نوا | |||||||||||||||||||||
| دستگاه : | مرکب خوانی | |||||||||||||||||||||
| آهنگساز : | پرویز مشکاتیان | |||||||||||||||||||||
| سرپرست گروه : | پرویز مشکاتیان | |||||||||||||||||||||
| همنوازان گروه عارف : |
| |||||||||||||||||||||
| همنواز آواز : | محمد موسوی | |||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||

بگذار تا مقابل روی تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوقست در جدايی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نياوريم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستريم
ما را سريست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم
گفتی ز خاک بيشترند اهل عشق من
از خاک بيشتر نه که از خاک کمتريم
ما با توايم و با تو نهايم اينست بوالعجب
در حلقه ايم با تو و چون حلقه بر دريم
نه بوی مهر میشنويم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروريم
از دشمنان برند شکايت به دوستان
چون دوست دشمن است شکايت کجا بريم
ما خود نمیرويم روان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندريم
سعدی تو کيستی که در اين حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صيد لاغريم
سعدی
غم زمانه خورم يا فراق يار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخيش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستين عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم
چو میتوان به صبوری کشيد جور عدو
چرا صبور نباشم که جور يار کشم
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل
ضرورتست که درد سر خمار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آيد
کمينه ديده سعديش پيش خار کشم
سعدی
ما گدايان خيل سلطانيم
شهربند هوای جانانيم
بنده را نام خويشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنيم
گر برانند و گر ببخشايند
ره به جای دگر نمیدانيم
چون دلارام میزند شمشير
سر ببازيم و رخ نگردانيم
دوستان در هوای صحبت يار
زر فشانند و ما سر افشانيم
هر گلی نو که در جهان آيد
ما به عشقش هزاردستانيم
تنگ چشمان نظر به ميوه کنند
ما تماشاکنان بستانيم
تو به سيمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حيرانيم
هر چه گفتيم جز حکايت دوست
در همه عمر از آن پشيمانيم
سعديا بی وجود صحبت يار
همه عالم به هيچ نستانيم
سعدی
جان و جهان! دوش کجا بودهای
نی غلطم، در دل ما بودهای
دوش ز هجر تو جفا دیدهام
ای که تو سلطان وفا بودهای
آه که من دوش چه سان بودهام!
آه که تو دوش کرا بودهای!
رشک برم کاش قبا بودمی
چونک در آغوش قبا بودهای
زهره ندارم که بگویم ترا
« بی من بیچاره چرا بودهای؟! »
یار سبک روح! به وقت گریز
تیزتر از باد صبا بودهای
بیتو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بنده بلا بودهای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بودهای
رنگ تو داری، که زرنگ جهان
پاکی، و همرنگ بقا بودهای
آینهی رنگ تو عکس کسیست
تو ز همه رنگ جدا بودهای
مولانا
الهی اتش عشقم به جان زد شرر زان شعله ام بر استخوان زن
زشوقم برفروز از اتش عشق در ان اتش دلم پروانه سان زن
هزاران غم بدل اندوته دیرم به سینه اتش افروته دیرم
به یک اه سحرگاه از دل تنگ هزاران مدعی را سوته دیرم
باباطاهر
چند روز پیش یکی از دوستان خوبم خاتون عزیز محبت کردند و منا به یه بازی که اسمش هست بازی ارزوها دعوت کردند البته من با این بازی زیاد اشنا نیستم و نمی خواستم درباره اش چیزی بنویسم اما دوستم ندارم که دعوت این دوست عزیز را رد کنم برای همین به همین جمله بسنده میکنم.
ارزو میکنم تمام ارزوهای ارزومندان براورده شود
ودر اخر با دو جمله از مولا علی (ع)
امام على (ع) مى فرمايد:
نا شدنی ارزو نکن انچه گرفتار آنی تو را بس
هر كس که آرزو و آرمانش خداوند باشد نهايت آرزو و اميد را دريافته است.
در پناه حق

